عشقم هنوز جای به گلخن نداده است


برقم هنوز بوسه به خرمن نداده است

در زلف باد دست، عبث بسته ایم دل


گوهر کسی به چنگ فلاخن نداده است

چون دست و پا زنم، که به رنگ شکسته ام


عشق غیور بال پریدن نداده است

فریاد ازین طبیب که با این هجوم درد


ما را به نبض رخصت جستن نداده است

بنمای یک مسیح که گردون تنگ چشم


آبش ز خشک چشمه سوزن نداده است

یک دل به من نما که ز دمسردی فلک


تن چون چراغ صبح به مردن نداده است

مردانه تن به سختی ایام داده ایم


در زیر سنگ، سه چنین تن نداده است

جمع است دل چو غنچه تصویر در برش


هر کس به خود قرار شکفتن نداده است

با تنگ گیری فلک سفله چون کنم؟


دل داده است (و) بخت شکفتن نداده است

فردا چگونه سر ز گریبان برآورد؟


آن را که بوسه تیغ به گردن نداده است

صائب چسان بلند کنم ناله از جگر؟


عشقم هنوز رخصت شیون نداده است